![]() |
![]() |
|
| می نویسم همه ی با تو نبودن ها را تا تو از خواب مرا به با تو بودن ببری |
|
رام كنندگان حیوانات سیرك برای مطیع كردن فیلها از ترفند ساده ای استفاده می كنند.زمانی كه حیوان هنوز بچه است، یكی از پاهای او را به تنه درختی می بندند. حیوان جوان هر چه تلاش می كند نمی تواند خود را از بند خلاص كند اندك اندك ای عقیده كه تنه درخت خیلی قوی تر از اوست در فكرش شكل می گیرد.وقتی حیوان بالغ و نیرومند شد ،كافی است شخصی نخی را به دور پای فیل ببندد و سر دیگرش را به شاخه ای گره بزند. فیل برای رها كردن خود تلاشی نخواهد كرد .پای ما نیز ، همچون فیلها،اغلب با رشته های ضعیف و شكننده ای بسته شده است ، اما از آنجا كه از بچگی قدرت تنه درخت را باور كرده ایم، به خود جرات تلاش كردن نمی دهیم، غافل از اینكه برای به دست آوردن آزادی ، یك عمل جسورانه كافیست .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/07/19ساعت 19:46 توسط سحر |
|
|
امشب، نیمه های شب قرار یه دختر متولد بشه
یه دختر از جنس اشک که وجودش همه ماتم یه دختر که وقتی پاشو بذاره تو این دنیا خوشبختی فرار می کنه یه دختر که دلش از شیشه های خورد شده ی احساسشه یه دختر امشب تو آرزوی برگشت همدمشه یه دختر تو غربت و تنهایی تولد ۲۱ سالگیشو ............ خدایا می خوام امشب بهترین هدیرو از تو بگیرم دستامو بگیر و تنهام نذار خدایا تورو به این ماه عزیز دلمو نشکن این دل دیگه جایی واسه ماتم نداره تودلم مبارک........... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/05/29ساعت 13:21 توسط سحر |
|
|
از كوچه زيبای تو امروز گذشتم ديدم كه همان عاشق و معشوقه پرستم يك لحظه به ياد تو از آن كوچه گذشتم ديدم كه زسر تا به قدم شوق و اميدم هر چند گل از خرمن عشق تو نچيدم آن شور جوانی نرود از ياد اي راحت و آرام دل من خانه ات آباد با ياد رخت اين دل افسرده شود شاد هرگز نشود مهر تو اي شوخ فراموش كي آتش عشق تو شود يكسره خاموش هرجا كه نشستم سخن از عشق تو گفتم با اشك جگر سوز دل سخت توسفتم خاك ره اين كوچه به خار مژه رفتم دل مي تپد از شوق كه امروز كجايی شايد كه دگر باره از اين كوچه بيايی ...
![]() اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشهای را بالا ببری
که در نا امیدی سر آمد جوانی سرآمد جوانی و ما را نیامد پیام وفایی از این زندگانی آدمی را همواره در پی گم شده اش، ملتهبانه به هر سو می کشاند
دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است دلی که از بی کسی غمگین است ، هر کسی را می تواند تحمل کند ارزش عمیق هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد
اگر پیاده هم شده است سفر کن ، در ماندن می پوسی
هر کسی را نه بدان گونه که هست احساسش می کنند ، بدان گونه که احساسش می کنند ، هست
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/04/29ساعت 2:3 توسط سحر |
|
|
به همین سادگی تمام شد به همین سادگی که تو شیرین نبودی من هم فرهاد نبودم به همین سادگی که من بارها در پشت بام کلبه تنهایی ام نشستم وغروب های محض نبودن را دیدم . به همین سادگی که من یک ساعت کنار خیابان ایستادم . تا مرگ یک مورچه را با احساس تنفر از راننده تاکسی ها ، ببینم به همان سادگی که دفتر خاطراتم رنگ و بوی تو را گرفت تمام شد حالا می فهمم که چرا من از تما م فیلم هندی ها بدم می آمد حالا زندگی من از یک فیلم هندی نیز گذشته است . نمیدونم هزاران بار گفتم اما چرا نشد....... گفتم مرا کم اما همیشه دوست داشته باش گفتم من نه سرمایت را می خواهم نه ضعفت را و نه طغیانت را......... گفتم عشقی که شتاب داشته باشد دیری نمی پاید اما........... گفتم : جز من اگرت عاشق شیداست بگو ور میل دلت به جانب ماست بگو ور هیچ مرا در دل تو جاست بگو گر هست بگو نیست بگو راست بگو هیچ نگفتی گفتم : خدایا از عشق امروزمان چیزی برای فردایمان بگذار یادی............خاطره ای........ برای آنزمان که فراموش خواهیم کرد روزی چقدر عاشق بودیم.......... حالا اون روز رسیده اما اشک امانم را بریده خدایا : تورا به همه ی عاشقیمان قسم دستانمان را با مهر خودت به هم برسان
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/04/12ساعت 16:39 توسط سحر |
|
|
وقتی تو نیستی
نه هست های ما چونانکه بایدند نه بایدها... مثل همیشه آخر حرفم وحرف آخرم را با بغض می خورم عمری است لبخندهای لاغر خود را دردل ذخیره می کنم: باشد برای روز مبادا! اما در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست آن روز هرچه باشد روزی شبیه دیروز روزی شبیه فردا روزی درست مثل همین روزهای ماست اما کسی چه می داند؟ شاید امروزنیز روزمبادا باشد! وقتی تونیستی نه هست های ما چو انکه بایدند نه بایدها... هرروز بی تو روز مباداست! "قیصر امین پور"
پ.ن:به خودم میگویم امروز دیگر باید شروع کنم نگاهی به کاغذ و قلم می اندازم...طرحهای بی روح و مرده بی حرکت می ایستم می دانم چه می خواهم اما نمی توانم عبور بی امان ثانیه ها را دنبال می کنم امروز نیز گذشت و من به امید انکه شاید فردا بتوانم....
پ.پ.ن:مدتی است چشم به صفحه ی مانیتور دوخته ام شاید منتظرم معجزه ای شود تا کلمات اینگونه از من نگریزند اما هیچ اتفاقی نمی افتد.... در این دنیای سنگی و سیمانی دیر زمانی است که معجزه ای رخ نمی دهد...! حرفی نیست...تکرار حرفهای تکراری جز خستگی روح ثمری ندارد...! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/03/07ساعت 19:55 توسط سحر |
|
|
سلام
یه سلام غمگین سال نوتون مبارک اما سال نورو به من تسلیت بگین نه جسم کسی از روی زمین نرفته یه نفر داره دلشو از دلم میبره یه نفر که دلشو وقتی داد گفت مال خود خودته یه نفر که گفت زندگیشم خیلی سخته.......... خیلی سخته کسی که تا دیروز عزیزترین کسش بودی.کسی که واسه اشکات خودشو می کشت حالا با منت جواب اس ام اساتو بده اون آدم مهربون حالا دیگه اشکامو نمی بینه دست به دامن خدا شدم اما می خوام واسم دعا کنین نمیدونم کی هستی که این مطلبو می خونی آره با خودتم همونی که قدم گذاشتی تو این وبلاگ واسه من و صداقتم دعا کن واسه این دل که رایگان دستش سپردم نمیدونم چرا جواب عاشقی و راستی و صداقتو اینجوری میدن نه فکر نکنین فرشته ی من آدم بدیه نه اون یه آدم از دیار فرشته هاست اما زمونه حسودیش شد اونم دیگه جلو زمونرو نگرفت همه ی این نوشته هارو دارم با اشک مینوسیم واسه عزیزی که نمیدونه چقد دارم از دوریش زجر می کشم تا حالا هیچوقت اینقدر ازش دور نبودم تو رو خدا دعا کنین تا چند روز دیگه قرار بزرگترین خبر زندگیمو بهم بدن یعنی عزیزم داره تصمیمشو می گیره دعا کنین حرف دل منم تو این تصمیم باشه دعا کنین خدا منو تنها نذاره دعا کنین............
راه سوم چه تنگنای سختی است!
یک انسان یا باید بماند یا برود و این هر دو,اکنون برایم از معنی تهی شده است و دریغ که راه سومی نیست _ شریعتی_ به چشمم بود اگر چه گاه از بالای آن می نگریستم و به خودم می قبولاندم که می شود بدون ان دید اما تو و امثال تو باعث شدید بفهمم که باز اشتباه کردم مغزم را سوراخ کردم و عینکم را به چشمم پیچ و مهره کردم تا هیچ گاه خیال برداشتنش را نکنم بعد از این همیشه از پشت شیشه ی سیاه عینک بدبینی ام دنیا را می نگرم دیروز دوباره پرسیدی آخرش که چی؟ خسته و بی رمق گفتم از من نپرس تو بهتر از هرکسی نظرم را می دانی و از ان زمان تا کنون از خودم می پرسم اخرش که چی.....
دلم گرفته دلم عجیب گرفته است و هیچ چیز نه این دقایق خوشبو,که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش, نه این صداقت حرفی,که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند و فکر می کنم که این ترنم موزون حزن تا ابد شنیده خواهد شد...
خیالی نیست...تو اینگونه خوش باش بازم هم بگو...و شک نکن نشنیده دروغهایت را باور می کنم..!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/01/12ساعت 0:20 توسط سحر |
|
|
بنویسم عشق من سلام اون یه تیکه خجالت مونده از بچگی رم بذارم پای طاقچه آرزوها پشت صندوقچه یادگاریای دوران کودکی ، خیالت راحت میشه ؟ اگه میشه پس عشق من سلام . شعر چه کسی رو واست بنویسم وقتی آسمون تویی – ستاره ش تویی – باغچه ش تویی – گلش تویی – ایوونش تویی – بارونش تویی – لیلیش تویی – مجنونش تویی – فواره ش تویی – گلدونش تویی اصلا همیشه همش فقط تویی. دلم میخواد یه جوری زندگی کنم که آدما بهش میگن عجیب ... فقط به تو سلام کنم فقط با تو حرف بزنم فقط واسه تو دعا کنم دستم فقط تو دست تو باشه فقط تو بهم بگی نفسم فقط عزیز تو با شم بجاش تو هم فقط مال من باشی . دیدی گل سرخ وقتی میخواد واسه پروانه ها جا باز کنه دیواره های قلبش ناخواسته ترک میخوره من اونجوری دوستت دارم . خیلی آروم واست مینویسم نبینم دلت از من بگیره نبینم واسه من اخم کنی واسه دیگران بخندی . آخه تا عاشقت شدم شاعرم کردی خودت گفتی بازم برام بنویس . خلاصه که حسابی رو اسم همه خط کشیدی رو تموم شماره های جدول دلم عمودی افقی اون خونه سیاها اون حرفای جا افتاده به خدا همش تویی آخه من از دست تو چیکار کنم ؟ قول میدم زود یاد بگیرم همونی بشم که تو میخوای مثل حال و هوای آسمون ............. یه وقت نم نم یه وقت رعد و برق یه وقت تگرگ گاهی هم آفتابی ...... بستگی به چشمای تو داره اینجوری خوبه؟ کسی که راه رسیدن به تو رو بلد نیست .
حرفای دل خودم واسه ...... چه می شد اگر کسی دستی از سر عشق بر سر دلتنگی قلب قلم می کشید....! مگر نمی شنوند سکوت تلخ دل خسته اش را؟ مگر نمی دانند می لغزد روی برگهای سفید کاغذ و ذره ذره آب می شود تا مرگ را تضمین کند؟ منم آن قلم دلتنگ تنها که می نویسد رو دل سیاه سرنوشت .... تا ذره ذره وجودش را در راه عشقی جاودان به دست سپید باد بسپارد. میدانی؟..! زندگی من از ازل سیاه نقاشی شده ، می خواهم با وجود تو سپیدش کنم. دیگر به ته خط چیزی باقی نمانده ، تراشیده ام روزهای زندگیم را تا بنویسم بر برگ سرنوشت من که هم دلم هم دنیایم سیاه است...مجالی باقی می ماند برای ماندن؟ مدتهاست بوی پیراهن یوسف به مشامم می رسد..... اما اینجا کجا و یوسف کجا؟ کنعان کجا و این شهر متروک کجا؟ دیری است از در و دیوار این شهر که بوی غربت می دهد خسته شدم یوسف من...! حال که راهت را بسوی من کج کردی بگذار از برکت قدمهایت بر این شهر مرده بگویم: عزیز یوسف صفت من ، پاکی و صداقت تو رنگ عشق را در این شهر زنده کرده است میبوسم تک تک جای پاهایت را که بی منت به قلب خسته من پا گذاشتی تو با تمام مهربانیت زدودی غم غربت را از بند بند وجودم سیراب کردی عطش عشقی جاودان را در دلم میدانم میمانی با دل خسته من.... چه بگویم از مهر و لطافت تو که برگان خزان را به سبزی کشانده..... که دیگر زمستان جایی برای آمدن ندارد.
زندگی گاهی وقت ها به بی مزگی لبخند کودکی فقیر است و بعضی وقت ها به ابهت نگاه یک عارف و گاهی به کثیفی تن آلوده ی من هیچ یک نیست عشق صداقت من در خواستن توست |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/08/27ساعت 8:4 توسط سحر |
|
|
صفحه نخست ایمیل من آرشیو |
| حرف دلم |
اين وبلاگ هر چه هست و
هر چه باید به تو تقديم است تويي كه عصاره ي فضيلتي و وارث قلبم صدایم کن؛ صدای تو آرامم می کند.و باور کن؛ باور کن دلی را که صادقانه احساس تو را درک می کند. کاش می توانستم تمام بغض های دوری از تو را در خود نابود کنم. من ؛تو و مهربانی هایت را به دست لطیف باران می سپارم؛ و تمام خوبی هایت را پر از عطر اقاقیا می کنم. مرا باور کن............ |
| پیوندهای روزانه |
|
سایت آموزشی آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|